
شعری از م.جلیلی، محب کوچکی برای رهبرش سید علی دارم از زلف سپیدت گله چندان که مپرسشکوه ای از تو و آن پیر جماران که مپرس ترسم از گریه بمیرم، غم هجرت به که گویم؟قلب با آه و فغانم شده بی جان که مپرس داد و بیداد برآرم که جز این چاره ندارمبلبلم بر گل رویت، چه خروشان که مپرس کی شود بر قدمت بوسه زنم ای گل زهرا؟گشته ام بی دل و شیدا چه نمایان که مپرس ماه تابان و دلارا سر و تن را به تو دادمشاد شادم، شده قلبم زتو فرحان که مپرس میثم از کوی علی بر سر دار آمد و گفتمی دهم جان به رهت با لب خندان که مپرس من همان ...
ادامه مطلب
اگر کسی از دوستان خواست، این مطلبو بذاره توی وبلاگش، هیچ مانعی نداره. خوشحالم میشیم. شعری از م.جلیلی، محب کوچکی برای رهبرش سید علی دارم از زلف سپیدت گله چندان که مپرس شکوه ای از تو و آن پیر جماران که مپرس ترسم از گریه بمیرم، غم هجرت به که گویم؟ قلب با آه و فغانم شده بی جان که مپرس داد و بیداد برآرم که جز این چاره ندارم بلبلم بر گل رویت، چه خروشان که مپرس کی شود بر قدمت بوسه زنم ای گل زهرا؟ گشته ام بی دل و شیدا چه نمایان که مپرس ماه تابان و دلارا سر و تن را به تو دادم شاد شادم، شده قلبم زتو فرحان که مپرس میثم از کوی علی بر سر دار آمد و گفت می دهم جا...
ادامه مطلب